دل ریش ریشوقت آنست که با پُتک زنم بر سر خویشاو که بنهاده همارا دو چشم در برِ خویشدرمانده بود دل شب و روز کز بَرِ ارواح بر دیده و دل همچو ز الوان تر و تشویشدل را چه شود کز برِ خویش رنج برآیدبیچاره دل از عشوه ی این یارِ کج اندیشاز شاهد ناخواسته ز دل در همه احوالرمزی است کزو دل بُود اغفال کما بیشای دل ، حذر از یار فریبا ز پس و پیشکز سوسه گذارد همه خش بر دل ریش ریشآنکس که بر دیده و دل جامِ مَی اش بودانسانم و انسان چه با کیش و چه بی کیشیاسوجدوم بهمن یکهزار و سیصد و نود و ششنیای گودرزی
برچسب:
نویسنده: النا مقدم
تاريخ: يکشنبه
15 بهمن
1396 ساعت: 4:43